نقد رمان درخت خون نوشته مهدیه شکری
درخت خون نوشتهی مهدی جواهریان
قصه راجع به جلالالدین نقاش است و سرنوشت عجیب او که مدتی تارک دنیا بوده و حالا به کل از زندگی خسته است.
قسمت اول به لحاظ حسی فضایی شبیه بوف کور صادق هدایت دارد که البته در ادامه به قصهی جالبی میرسیم، چیزی شبیه داستانهای هزارویکشب.
کتاب از سه بخش تشکیل شده که هر قسمت با راوی مخصوص به خود پیش میرود اما بطور کلی نثر داستان برگرفته از دوران قاجار است و این لحن در تمامی قسمتها انسجام دارد، حتی در دیالوگها نیز با این دایرهی واژگان خاص سروکار داریم و برای همین به یاد فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما یا حاجی واشنگتن افتادم.
به درخت خون در قسمت اول و سوم اشاره شد و هر بار جلالالدین تمثیلی از آن کشید که بار اول مذهب را نشانه گرفت و بار دوم سیاست، درخت به خون نشسته با فوجی از انسانها که به دور آن حلقه زدهاند و در کنارش رویارویی با خرافات. حرفهایی که دهانبهدهان میچرخند، داستانهایی که ساخته میشوند و سرنوشت انسانهایی که به این قصهها گره میخورد.
پایانبندی را با توجه به متصل شدن آن به یک واقعهی تاریخی دوست داشتم. همینطور در قسمت سوم اشاره شد به فخرالملوک که از او به عنوان اولین داستاننویس زن ایرانی یاد میشود.
کمحجم بودن داستان با این نثر بخصوص به نفع آن است چرا که در همین سه بخش کوتاه از عشق و انسان و تنهایی و سرنوشت و خرافه و سیاست و مذهب میخوانیم و نقدهایی که بر آن وارد است و از نظر شخصی بنده این درهم آمیختگی درست بر عالی بودن این اثر صحه میگذارد.
امتیاز من ۹